
دل ديدني هاي شهر سرب وسراب(248)
من قطار لحظه ها را دیدم که برای هیچ کس ترمز نمی کند.
من راز موفقيت را در این دیدم كه شغل خود را جزء سرگرمي هاي خويش قرار دهم.(با الهام از سخن مارك تواين)
من ازدواج را چون کتابی دیدم که فصل نخست آن به نظم است و سایر فصول آن به نثر.نظم آن زيباست و نثر آن هم مي تواند زيباتر باشد؛ اما...
من مردی را دیدم که بر فراز بلندترین نقطه زمان نشسته بود؛ اما كوتاه ترين انديشه در شيارهاي مغزش مي لغزيد؛ زيرا انسان از همان لحظه كه خود را برتر از ديگران مي بيند؛ در واقع كوتاه تر از ديگران است.
من مردم برلین را دیدم که با هر ابزاری درهم می کوفتند دیواری را که سال ها آزادي هایشان را سلب و ذهن هايشان را به سوي خود جلب کرده بود؛ در حالي كه هنوز صدها ديوار مجازي و موانع دغلبازي انديشه ها را در سراسر جهان محصور و محاصره كرده است.
ادامه دارد...
شفيعي مطهر
نظرات شما عزیزان:
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
تبادل
لینک هوشمند
برای تبادل
لینک ابتدا ما
را با عنوان
وب نامه شفیعی
مطهر و
آدرس
modara.LoxBlog.ir
لینک
نمایید سپس
مشخصات لینک
خود را در زیر
نوشته . در صورت
وجود لینک ما در
سایت شما
لینکتان به طور
خودکار در سایت
ما قرار میگیرد.