دل دیدنی های شهر سرب و سراب/فرگرد513
من برای کسی که آهسته و پیوسته می رود،هیچ راهی را «دور »و هیچ زمانی را «دیر» ندیدیم.
من ناامیدی را نخستین گام به سوی گور و و واپسین پیام اهل قبور دیدم.
من فقیرترین فرد را کسی دیدم که نه رویایی در «سر» دارد و نه امیدی در « دل».
ادامه دارد...
شفیعی مطهر
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
دل دیدنی های شهر سرب و سراب/فرگرد512
من شباهت شگفتی بین قطارهای در حال حرکت با انسان های اثرگذار و باشخصیت دیدم؛
هر دو تا غیرفعال و ایستاده اند،از هر تعرض مصون اند؛
اما چون فعال شوند و حرکت را بیاغازند،مورد هجوم و سنگ اندازی قرار می دهند.
من شمشیر عشق را تنها شمشیری دیدم که «دو تا» را «یکی» می کند،بر خلاف سایر شمشیر ها که همه «یک»ها را «دو تا»می کند!
من تفاوت وارستگان از زمین و وابستگان به زمان را در این دیدم که آنان از دنیا دست برداشتند و اینان از عقبا.
من انجام هیچ کاری و هیچ ابتکاری را ندیدیم که بدون چالش ها و رنجش هایی باشد.
آن گاه که چراغ را خاموش می کنیم،پروانه ها می رنجند و چون برمی افروزیم،شب پره ها.(با الهام از سخن مارین سورسکو)
ادامه دارد...
شفیعی مطهر
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
دل دیدنی های شهر سرب و سراب/فرگرد511
من شیرینی زندگی و تلخی مرگ را در این نکته دیدم که در متن زندگی ، یک دنیا دروغ،و در بطن مرگ، یک دنیا حقیقت تهفته است.
من از بین بازی ها،عشق بازی،و از بین «سر» ها،سرفرازی را بهتر دیدم.
من مشکلات زندگی را مانند جدول کلمات متقاطع دیدم.
برای حل آن ها باید ابتدا سراغ مشکلات کوچک تر رفت ،گاهی مشکلات بزرگ تر خود به خود حل می شوند ،
و گاهی به هم وابسته اند.
من علت پیری عقاب را نه در غم قفس دیدم و نه در اندوه محبس،بلکه حسرت عقاب ،پرواز مهارگسیخته زاغ های بی سر و پا و کلاغ های بی حیا است.
ادامه دارد...
شفیعی مطهر
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
فضای باز سیاسی هردمبیلی
قصه پنجاه و سوم/ قصه های شهر هرت
برای حفظ نظام خودکامگی اعلی حضرت هردمبیل ،معظم له دستور داده بودند در شهر هرت همه چیز و هر کاری ممنوع است.
تنها چیزی که ممنوع نبود، بازی الک دولک بود. اهالی شهر هر روز به صحراهای اطراف میرفتند و اوقات خود را با بازی الک دولک میگذراندند. چون قوانین ممنوعیت نه یک باره بلکه به تدریج و همیشه با دلایل کافی وضع شده بودند، کسی دلیلی برای گلایه و شکایت نداشت و اهالی هم مشکلی برای سازگاری با این قوانین نداشتند.
سال ها گذشت. یک روز بزرگان شهر دیدند که ضرورتی وجود ندارد که همه چیز ممنوع باشد ؛ بنابراین مراتب را به عرض خاک پای ملوکانه رساندند و از محضرشان تقاضا کردند فضای سیاسی - اجتماعی را کمی باز کنند و از شدت ممنوعیت ها بکاهند. پس از بحث و تبادل نظر بسیار سرانجام با رای صائب مقام عالی سلطنت جارچیها را روانه کوچه و بازار کردند تا به مردم اطلاع بدهند که میتوانند هر کاری دلشان میخواهد بکنند.
جارچی ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراکز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند:
«آهای مردم! آهای...! بدانید و آگاه باشید که از حالا به بعد هیچ کاری ممنوع نیست.»
مردم که دور جارچی ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراکنده شدند و بازی الک دولک شان را از سر گرفتند. جارچی ها دوباره اعلام کردند:
«میفهمید! شما حالا آزاد هستید که هر کاری دلتان میخواهد، بکنید!!»
اهالی جواب دادند: «خب! ما داریم الک دولک بازی میکنیم!»
جارچی ها کارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند که آن ها قبلاً انجام میدادند و حالا دوباره میتوانستند به آن بپردازند. ولی اهالی گوش نکردند و همچنان به بازی الک دولک شان ادامه دادند بدون لحظهای درنگ. جارچی ها که دیدند تلاش شان بینتیجه است، رفتند که به اعلی حضرت اطلاع دهند. اعلی حضرت هردمبیل گفتند:
«کاری ندارد! الک دولک را ممنوع میکنیم!»
آن وقت بود که مردم دست به شورش زدند و هردمبیل و همه امرای شهر را کشتند و بیدرنگ برگشتند و بازی الک دولک را از سر گرفتند!!!
موضوعات مرتبط: قصه هاي شهر هرت
دل دیدنی های شهر سرب و سراب/فرگرد510
من آن گاه که رنگ شکست و باخت را در سیمای برگ های بازی دیدم،احساس کردم تنها راه پیروزی، شکست قوانین و ایجاد بن بست نمادین است؛
بنابراین فهمیدم که چرا همه سلطه طلبان خودکامه قانون گریزند و آزمون ستیز!!
من آن گاه که ریشه درختان را دیدم،دانستم که پایبندی هر کس به اندازه ریشه ای است که در خاک دارد و اندیشه ای که در افلاک؛
بنابراین بر هر درختی نمی توان تکیه کرد .
من در حافظه هر چوب، باغی را دیدم و در خاطره هر غروب،طلوعی.
من عمری است جان را در قفس و جسم را در محبس می بینم.
میله های قفس نه در پیرامون که در درون روییده اند؛
این زندان در مجاز است،نه در درون دیوارهای دراز ؛ زندانی که ریشه را گزند می رساند و اندیشه را به بند می کشد.
من این سرزمین را دیار واژه های وارونه دیدم.
در اینجا "من" ،"نم" زده است،
"یار"،"رای"عوض کرده است،
"راه" گویی "هار" شده
و "روز" به "زور" می گذرد...
ادامه دارد...
شفیعی مطهر
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
دل دیدنی های شهر سرب و سراب/فرگرد508
من فریادگری را دیدم که همه وجودش آتش گرفته بود؛فریاد می زد و ....می دوید؛نه خود می دانست به کجا می رود و نه دیگری! فقط می دوید!!
...و شگفت این که جمعی بر این پندار بودند که قانعش کنند که ندود!! بنابراین فهمیدم وقتی « یک سینه سخن داری و یک گوش نمی یابی » ، چه دردی دل را به آتش می کشد و فقط می خواهی بدوی و فریاد کنی!!
من فرق بین « نبوغ » و « حماقت» را تنها در این دیدم که « نبوغ » حدی دارد!!
(با الهام از سخن آلبرت انیشتین)
من در این شهر فعالیت « قلم » قصابان را آسان تر از « قلم » نویسندگان دیدم ؛ زیرا ساطور به گاه انجام وظیفه برایش عناوین مهم نیست!!
من بسیاری از آدم ها را چون بادبادک دیدم، زیرا اعمالشان به وسیله پاداش ها و تنبیه های بیرونی تعیین می شوند .اینان،هرلحظه تغییر جهت می دهند تا خود را با عواملی که بر آن ها تاثیر می گذارند، وفق دهند.
آن ها با آزادیخواهان آزادانه و با دیکتاتورها برده وارعمل می کنند.
من ﺟﻬﺎﻥ ﺳﻮﻡ را ﺟﺎﯾﯽ دیدم ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻣﺶ به جاﯼ ﺣﻞ ﻣﺸﮑﻼﺗﺸﺎﻥ، می کوشند ﺑﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺷﮑﻞ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺗﻄﺒﯿﻖ ﺩﻫﻨﺪ.
ادامه دارد...
شفیعی مطهر
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
دل دیدنی های شهر سرب و سراب/فرگرد507

من تولد انسان را روشن شدن کبریت و مرگش را خاموشی آن دیدم!
بنابراین هر کس باید از خود بپرسد در مدت عمر کوتاهم آیا دیگران را سوزندم یا آموزاندم؟! ایا انسان ها را سوختم یا نور افروختم و گرما بخشیدم؟!
من خط فقر را نه « کشیدنی» که «چشیدنی » دیدم.
باید طعم تلخ «فقر »را چشید و سیمای کریه « فرق » را دید!
من هماره پرندگان در حال پرواز را آماج پیکان تیر شکارچیان دیدم،نه مرغان اسیر قفس را؛
بنابراین دانستم که «هنر پرواز» و «حسن آواز» خود گناهی بزرگ و جرمی سترگ است!!
من راز «سرافرازی» شاخساران درخت را در «سربه زیری »ریشه ها دیدم؛
تا ریشه ها ژرفای خاک را نکاوند،شاخه ها نمی توانند سر بر آسمان بسایند!
ریشه ها تاریکی ها را برمی تابند تا شاخه به سوی نور بشتابند.
من در کشورهای پیشرفته جوانان را دیدم که درس می خوانند تا مهارت بیاموزند و بتوانند کار کنند؛
اما در این جا جوانانی را دیدم که درس می خوانند تا از کارکردن برهند!
ادامه دارد...
شفیعی مطهر
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
دل دیدنی های شهر سرب و سراب/فرگرد506
من کسانی را دیدم که مدعی بودند همه چیز را می دانند و همه چیز را می توانند درست کنند ، اما سرانجام به این نتیجه رسیدند که همه راباید کُشت!!!
(با الهام از سخن آلبرت کامو)
من مار را بی دست و پاترین موجود دیدم،اما باز هم از او می ترسیدم؛زیرا او به جای دست و پای نمادین،نیش زهرآگین دارد.
من پرستشگرانی را دیدم که خود خدایانی را در ذهن می آفرینندو در برابرش زانو می زنند؛اینان خدایشان را نه با چوب و سنگ،که با ذهن و فرهنگ می سازند.
این خدا نه آفریننده،که خود آفریده است و پدیده.
من پیروان حزب «باد» را عمله های استبداد و بی وطن تر از «باد» دیدم.
باد در «ذات»بی وطن است و اینان در«صفات».

من احساس امنیت و آرامش را بیش از «دانایی»، در « نادانی» دیدم.
(با الهام از سخن چارلز داروین)
ادامه دارد...
شفیعی مطهر
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
دل دیدنی های شهر سرب و سراب/فرگرد505
من این روزها در اول راه بسیاری را همراه دیدم،
اما مهم نه « همراه اول» که «همراه آخر» است.
من در فهرست منابع فقه،عنصر «عقل» را نه به عنوان یک «منبع» که به فرنام یک «ملاک» دیدم؛ زیرا درک هر حقیقت و فهم هر واقعیت در فروغ «عقل» امکان پذیر است ،نه در بلوغ «نقل» .(فرنام= عنوان)
من شايعه را شب پره اي كور دیدم كه تنها در شب هاي ديجور و گذرگاه هاي بي نور راه مي سپرد و به ناآگاهان پيام هاي پر ابهام مي سپارد.
این خفاش کور در شب های دیجور به پرواز درمی آید؛در شب های حاکمیت جهل و بی خبری که خبرهای دروغ ،همه سرچشمه های فروغ را می خشکاند و آسمان شفاف اطلاع رسانی را تیره و تار می کتد.
من شايعه را نورستيز و آگاهي گريز دیدم؛ شایعه از روشنايي مي گريزد و با روشنگري مي ستيزد.
مرگ او در ريزش آبشاران نور است و تابش هور.
بنابراین باید نور آگاهی پراکند و مشام های تشنه واقعیت را با زلال حقیقت آگند.
سموم شايعه ريشه هاي روشنايي را مي خشكاند و انديشه هاي اهورايي را مي ميراند.
بياييم با تابش نور صداقت و افشاندن بذر حقيقت ، گامي بلند و اقدامي شكوهمند در راه نفي ناراستي و شايعه سازي برداريم و به جاي نفرت و نفرين به تاريكي ، شمعي فروزان و چراغي درخشان برافروزيم.
من باغ و گلزار را بهترین آموزگار دیدم .
بنابراین آموختم چون بید متواضع باشم، چون سرو، راست قامت، مثل صنوبر، صبور، مثل بلوط مقاوم، مثل رود روان، مثل خورشید با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم.
ادامه دارد...
شفیعی مطهر
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
دل دیدنی های شهر سرب و سراب/فرگرد504
من قلم را روان بخش ريشه ها و پاسدار انديشه ها دیدم.
نگارش سطور پلي است از نور ، از گنجينه اسلاف به سينه اخلاف.
من قلم را ابزار « مایسطرون» و محرم اسرار مکنون دیدم .
من چه غم انگیز دیدم سرنوشت بسیاری از انسان ها را که چون کرم ابریشم تمام عمر قفس می بافند ،ولی هنوز اندیشه پریدن دارند!!
من هیچ انسانی را شایسته رهبری دیگر انسان ها ندیدم ؛زیرا ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده که خود پیمودهایم، میتوانیم هدایت کنیم.
(با الهام از سخن اسکات پک)
من متکلمی را دیدم که آن چنان بر عرصه مجادله مسلط بود که می توانست به اسکیموها برف بفروشد و به واعظان،حرف!!
او همه مدعیان را به جای خو.د نشانده ،اما خود از درک حقیقت درمانده است!!
ادامه دارد...
شفیعی مطهر
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
دل دیدنی های شهر سرب و سراب/فرگرد503
من حماقت را صداقت با کسی دیدم که سیاست دارد و سیاسی کاری می کند.
(با الهام از سخن سیلویا پلات)
من مردی را موفق به برداشتن کوه دیدم که شروع به برداشتن سنگریزه می کند.
من مردمی را دیدم که بپاخاستند تا در کویر دل ها گل بکارند و در عرصه روزگار تحول بیافرینند؛
اما مدیرانی کژاندیش به جای تکثیر،به تکاثر پرداختند و به جای تنویر،تنفر آفریدند و به جای تدبیر،تدمیر!!
(تدمیر:هلاک و تباه کردن)
من قلم را پيام آور اميد دیدم و جنگ افزار سپيد .
قلم با خون سياه خود بسي سياهه ها مي نگارد و چه بسيار سپيدي ها را مي آورد.
چه دست هاي پاكي قلم شد تا مبادا قلم شان را به اسارت برند و آنان را به حقارت كشند؛ اما زهي افسوس! كه قلم به دستاني نيز بودند كه آنان را با لقمه هاي لذيذ و پليد سير و قلم شان را اسير كردند!
گردش سياه نيش خامه بر سينه سپيد نامه هم از پيروزي ها دم مي زند و هم شكست ها را، رقم . نيش قلم چه نوش ها آفريده و چه خروش ها پروريده است!
ميلاد سبز قلم تاريخ بشر را تقسيم و انسان را تكريم كرد : دوره قبل از تاريخ(پيش از پيدايش خط) و دوران تاريخ.
من سينه قلم را، سيناي رازها و گنجينه سوز و ساز ها دیدم.
ادامه دارد...
شفیعی مطهر
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
دل دیدنی های شهر سرب و سراب/فرگرد502
من دین ورزی را نه قدم زدن در کوچه ای تنگ و کوره راهی پرآژنگ ، که گام زدن در بوستانی فرح انگیز و باغی مشک آمیز دیدم.
من چون رهایی پروانه را از پیله دیدم، دیگر نه از پیله های روزگار هراسیدم و نه از شیله های حصار.
من بسیاری از آدم ها را چون کبریت بی ارزش دیدم،اما همین کبریت بی ارزش گاه می تواند زندگی ها را به آتش کشد.
من زندگی را چون ساعت شنی دیدم که گاه با زیر و رو شدن می تواند تحول آفریند و همه چیز را از نو آغاز کند.
من بسیاری از انسان ها را دیدم که زیبا اندیشیدند ، زیبا گفتند و زیبا نگریستند؛اما زیبا نزیستند!! (با الهام از سخن رومن پولانسکی)
ادامه دارد...
شفیعی مطهر
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
دل دیدنی های شهر سرب و سراب/فرگرد501
من از خارداشتن بوته های گل رز نرنجیدم، اما از گل دادن بوته های خار خرسند شدم!!
چرا از خارداشتن گل ها می نالیم ،اما از گل داشتن بوته های خار به آن نمی بالیم؟!
من در صحیفه تاریخ صفحه های بسیاری را دیدم که در آن جوامع بسیاری بت ها را واژگون کردند ، اما فرهنگ بت پرستی همچنان بر اریکه ارگ گردون نشسته بود.
آنچه انسان را به بردگی می کشد ،نه بت های سنگی،که بت واره های فرهنگی است.
من مار عاجز از پوست اندازی و ذهن ناتوان از نو آغازی را محکوم به مرگ دیدم.
من فناوری را در دو نسل در دو عرصه در تجلی دیدم.
فناوری آغازین سال های هزاره سوم دانش افزایی را از عرصه کتاب ها و روزنامه های کاغذی به قلمروی دیجیتال آورد.
رایانه به عنوان رساترین رسانه ،روند دانش افزایی را شتاب، و فرایند پویایی را التهاب بخشید.
من بشر را نه محکوم طبیعت، که حاکم بر خلقت دیدم.
بشر می تواند با بهره گیری از مدیریت خردمندانه بر همه عوامل جهان هستی فرمان براند و همه تهدیدها را به فرصت تبدیل کند.
ادامه دارد...
شفیعی مطهر
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
گاو پرستی در فرایند تکامل
قصه پنجاه و دوم ، قصه های شهر هرت
اعلی حضرت هردمبیل با وجود عقب ماندگی ذهنی و ذاتی خود، به منظور تحکیم پایه های سلطه جهنمی خود بر توده های مردم شهر هرت،از همه صاحب نظران و تئوری پردازان مکتب ماکیاولیستی دنیا بهره می برد. از جمله مشاوری تئوری پرداز و زیرک و بدذات از دیار «سیلگنا» آورده بود که در همه زمینه های عوام فریبی و پوپولیستی او را یاری می کرد.
روزي این سياستمدار اجنبی به عده ای از مردم بر مي خورد كه در صف ايستاده و صورت گاوي مقدس را مي بوسند، او نيز فورا" در صف مي ايستد و به جاي سر، ماتحت گاو را مي بوسد، پس از او، باقي منتظرا ن با تقليد از او ماتحت گاو را مي بوسند .
وقتی این خبر به اعلی حضرت هردمبیل می رسد،او را فراخوانده، از او مي پرسد: چرا اين كار را كردي؟
او در جواب مي گويد:
اين مردم در نوع نگرش خود پيشرفت كرده بودند که سر گاو را می بوسیدند و ممكن بود در آينده، ديگر گاو پرستي نكنند، ولي اكنون با این حرکت، تا دوباره به سر گاو برسند، سال هاي زيادي طول مي كشد.
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
عرض تسلیت
پرپر شدن شقایق شیدای رشد و رشاد حضرت امام جواد(ع) ،خاطره سرخ شکفتن در خاطر غنچه ها افسرد و آرزوی سبز رستن در ذهن جوانه ها پژمرد.
شهادت حضرت امام محمد تقی جوادالائمه(ع) را به همه پویندگان راه حقیقت و جویندگان پگاه عدالت تسلیت می گویم!
شفیعی مطهر

موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
دل دیدنی های شهر سرب و سراب/فرگرد500
من بزرگمردی را دیدم که به رغم این که حق با او بود،چون رای مردم با او نبود،25 سال در خانه نشست،تقلب نکرد،دست به سلاح نبرد و دیگران را با تازیانه بی بصیرتی و فتنه گری تحقیر نکرد.
من مردان موفق را استاد تغییر دیدم نه قربانی تقدیر.
من اصل « امر به معروف و نهی از منکر » را حقی همگانی برای مردم دیدم که بر پایه آن بر هر شهروند واجب است علیه هرگونه انحراف و تجاوز از سوی هر کس و هر طبقه ای بایستد...و این راز دموکراسی است.
(با الهام از سخن آیت الله طالقانی)
من مهم ترین اصل و لازم ترین فصل زندگی را خودسازی دیدم، نه اصلاح دیگران.بنابراین هر کس باید اصلاح جهان و جامعه را از خود اغاز کند.
من بت ها را شکستنی،اما رشته باورها را ناگسستنی دیدم.
اگر ابراهیم ها در هر زمان و هر زمین هزاران بت را بشکنند ، تا ریشه نهال باورها از جویبار تاجورها آب می نوشند، هر لحظه دوباره بتواره ها سر بر می آورند و بر خردها فرمان می رانند!!
ادامه دارد...
شفیعی مطهر
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
تبادل
لینک هوشمند
برای تبادل
لینک ابتدا ما
را با عنوان
وب نامه شفیعی
مطهر و
آدرس
modara.LoxBlog.ir
لینک
نمایید سپس
مشخصات لینک
خود را در زیر
نوشته . در صورت
وجود لینک ما در
سایت شما
لینکتان به طور
خودکار در سایت
ما قرار میگیرد.