دل ديدني هاي شهر سرب و سراب(۶۴)
من شهریاری را دیدم که اگر آیینه های زلال نقش سیمای ضلال او را درست نشان می دادند، آيينه ها را مي شكست و آيينه داران را به چوب مي بست و براي زيبا نشان دادن سيماي نازيباي خود، بر لوح آيينه ها نقش فريب مي كشيد و خردها را به تخريب مي كشاند.
من زورقی را دیدم اسیر گرداب و در تسخیر امواج آب. هر بادی او را به انقیاد می کشاند و هر طوفانی به سرگردانی فرامی خواند ؛ زيرا او بر فراز سر بادباني برافراشته و سرنوشت خود را بدو واگذاشته بود.
من آتش عشق را دیدم شعله ور، نه در سیمای اسیران هوس پيشه ، كه در سينه عاشقان انديشه.
من ضحاک ماردوش را دیدم كه خوراكش خون جوانان پاك و كارش شكستن آيينه هاي تابناك بود. از باز توليد كاوه هاي آهنگر و انديشمندان هنرور مي هراسيد؛ بنابراين فريادها را در نطفه فرو مي شكست و هر گونه رشته هاي پيوند مردم را به سختي مي گسست.
من خشم اقیانوس را در یک سونامی منحوس دیدم که مشت سهمگین خود را بر تارک مردمانی می کوبید که خرد خود را به کار نگرفته و آماده دفاع در برابر رویدادهای طبیعی نشده بودند.
ادامه دارد.....
شفيعي مطهر
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
برچسبها: سرب و سرابشهريارآيينهزورقآتش عشقشحاك ماردوشكاوه آهنگراقيانوسسونامي
ديدني هاي شهر سرب و سراب(۳۸)
من توپ فوتبالی را دیدم که چون از فوتبالیست ها دور می شد، همه به دنبالش مي دويدند؛ اما چون نزد آنان مي ايستاد ، با لگدي محكم آن را از خود دور مي كردند و باز....
من جزیره ای را دیدم سر برآورده از خیال خیزابه های خشمگین و سر به سوي سپهر سيمين. او به دنياي رهاتر از موج و فراتر از اوج مي انديشيد ، نه از خيزش خيزابه ها مي لرزيد و نه از طوفان اقيانوس مي ترسيد.
من خفته ای را دیدم که هم به شدت می لرزید و مرتب فریاد می کشید . پنداشتم بیدار است ؛ چون بهتر نگريستم، او نه بيدار و نگران ، كه گرفتار كابوس بود و هذيان. از آن پس دانستم كه نه هر فريادگري بيدار است و نه هر هشداردهنده اي ، هوشيار!
من دست هاي زيادي را ديدم كه برايم تكان مي دادند، اما دست هاي كمي را ديدم كه تكانم دهند.
من مادراني را ديدم كه با دستي گهواره كودك را تكان مي دادند و با دست ديگر دنيا را.
من حق باوری را دیدم خالی از خیال و عاری از آمال ؛ زيرا چنان از وابستگي ها، وارسته و به حق دل بسته بود كه در دل نه جايي براي آرزوهاي واهي بود و نه هوس هاي گاه گاهي.
نیز من حق ستیزی را دیدم گرفتار خیالات واهی و حالات تباهی ، هر روزي به دستاويزي مي آويخت و هر شبي با هوسي مي آميخت.
ادامه دارد...
شفيعي مطهر
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
برچسبها: سرب و سرابفوتبالفئتباليستجزيرهاقيانوسخيزابهحق باور
ديدني هاي شهر سرب و سراب(۳۴)
من در دست هاي كودكي دبستاني ۷۰ ساله ،« پاک کنی» را دیدم که به جای این که سیاه کاری ها را بزداید، سپيدي ها را نيز سياه مي كرد.هر مشقي را كه خود اشتباه مي دانست ، مي زدود و عملا بر سياه كاري ها مي افزود.
خشونت من اقیانوسی از اندیشه را دیدم که فانوس دلان کویر اندیش، سبو سبو از آن می ربودند تا آن را بخشکانند ؛ اما هر قطره زلال و هر موج لايزال آن اين سرود را زمزمه مي كرد: هر روز سبو سبو ز ما برگیرند... تا زود بخشکیم ولی دریايیم... من اميركبير را ديدم كه در واپسين دم حيات توسط قاتل خود به ناصرالدين شاه پيام داد كه : « من دارالفنوني ساختم كه از هر آجرش، اميركبيري برمي خيزد!» ....اما زهی افسوس که خودکامگان خونریز و فرمانروایان حق ستیز با کشتن اندیشه ، آجرها را به قيادت مي گيرند و آجرسازان را به خدمت! نه نهال بدون ريشه به كار مي آيد و نه آجر بدون انديشه !! من مرغ ماهيخواري را ديدم كه هر از چند گاه ماهيان بي آزار را شكار مي كرد. ماهيان نيز بي آن كه پايداري كنند، ذليلانه تسليم خودكامگي او مي شدند. روزي ماهيخوار كوشيد تا قورباغه اي را شكار كند؛ اما قورباغه شجاع آنقدر گلوي ماهيگير را فشرد تا او جان سپرد!! من نمازگزاری را دیدم که روی به سوی« قبله» داشت، ولي دل در هوای « قبیله ». آن گونه نیایش می کرد که گویی همه خذای اویند، در حالي كه خداي چنان به او توجه مي كرد كه گويي او تنها بنده نيايشگر اوست! من شمعي را ديدم كه شب را مي نگريست و بر سياه دلي او مي گريست. ادامه دارد... شفيعي مطهر
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
برچسبها: پاك كناقيانوسفانوساميركبيرناصرالدين شاهدارالفنونانئيشهماهيخوارقبلهقبيله
تبادل
لینک هوشمند
برای تبادل
لینک ابتدا ما
را با عنوان
وب نامه شفیعی
مطهر و
آدرس
modara.LoxBlog.ir
لینک
نمایید سپس
مشخصات لینک
خود را در زیر
نوشته . در صورت
وجود لینک ما در
سایت شما
لینکتان به طور
خودکار در سایت
ما قرار میگیرد.