ديدني هاي شهر سرب و سراب (۳)
من یک معلم تاریخ دیدم که ملتی را در کلاس آموزش تاریخ جریمه کرد تا رویدادهای بیش از صد سال را هفتاد بار تکرار کنند.
....و شاگردانی را دیدم که هفتاد بار جریمه تکرار رویداد را می نبشتند ، اما يك بار مشق عبرت را بر لوح تجربه نمي نگاشتند. براي عيسي و حسين تاريخ اشك مي ريختند ، ولي عيسي هاي زمان را همچنان بر داربست تجربه به صليب تجاهل مي كشيدند و حسين هاي دوران را باز به زير سم اسب هاي تغافل مي افكندند.
براي امير كبير تاريخ دل مي سوزندند، ولي فوران خون را از رگ هاي اميركبيرهای زمان به تماشا مي نشستند و به حاشا مي ايستادند.
من نهنگي را از جنس غفلت ديدم كه از برکه جهل و جمود يك ملت به درآمد و بيش از صد سال تاريخ آنان را بلعيد.
من دزدي را ديدم كه از نردبان جهل مردم بالا مي رفت تا آفتاب آگاهي را بربايد. من نيز چون شما از پندار خام و رفتار پرابهام او خنده ام گرفت؛ اما استمرار صد سال شب هاي شكسته و تاريكي هاي به هم پيوسته را در تاريخ يك ملت ديدم!
شفيعي مطهر
ادامه دارد...
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
برچسبها: سرب و يرابتاريخعيسيحسيناميركبيرخوننهنگجهل و جمود
ديدني هاي شهر سرب و سراب(۳۴)
من در دست هاي كودكي دبستاني ۷۰ ساله ،« پاک کنی» را دیدم که به جای این که سیاه کاری ها را بزداید، سپيدي ها را نيز سياه مي كرد.هر مشقي را كه خود اشتباه مي دانست ، مي زدود و عملا بر سياه كاري ها مي افزود.
خشونت من اقیانوسی از اندیشه را دیدم که فانوس دلان کویر اندیش، سبو سبو از آن می ربودند تا آن را بخشکانند ؛ اما هر قطره زلال و هر موج لايزال آن اين سرود را زمزمه مي كرد: هر روز سبو سبو ز ما برگیرند... تا زود بخشکیم ولی دریايیم... من اميركبير را ديدم كه در واپسين دم حيات توسط قاتل خود به ناصرالدين شاه پيام داد كه : « من دارالفنوني ساختم كه از هر آجرش، اميركبيري برمي خيزد!» ....اما زهی افسوس که خودکامگان خونریز و فرمانروایان حق ستیز با کشتن اندیشه ، آجرها را به قيادت مي گيرند و آجرسازان را به خدمت! نه نهال بدون ريشه به كار مي آيد و نه آجر بدون انديشه !! من مرغ ماهيخواري را ديدم كه هر از چند گاه ماهيان بي آزار را شكار مي كرد. ماهيان نيز بي آن كه پايداري كنند، ذليلانه تسليم خودكامگي او مي شدند. روزي ماهيخوار كوشيد تا قورباغه اي را شكار كند؛ اما قورباغه شجاع آنقدر گلوي ماهيگير را فشرد تا او جان سپرد!! من نمازگزاری را دیدم که روی به سوی« قبله» داشت، ولي دل در هوای « قبیله ». آن گونه نیایش می کرد که گویی همه خذای اویند، در حالي كه خداي چنان به او توجه مي كرد كه گويي او تنها بنده نيايشگر اوست! من شمعي را ديدم كه شب را مي نگريست و بر سياه دلي او مي گريست. ادامه دارد... شفيعي مطهر
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
برچسبها: پاك كناقيانوسفانوساميركبيرناصرالدين شاهدارالفنونانئيشهماهيخوارقبلهقبيله
تبادل
لینک هوشمند
برای تبادل
لینک ابتدا ما
را با عنوان
وب نامه شفیعی
مطهر و
آدرس
modara.LoxBlog.ir
لینک
نمایید سپس
مشخصات لینک
خود را در زیر
نوشته . در صورت
وجود لینک ما در
سایت شما
لینکتان به طور
خودکار در سایت
ما قرار میگیرد.